تبليغاتX

Birthday Tickers from WiddlyTinks.com
گل من
 

گل من

 
 

همیشه عاشق بوی پاییز بودم امسال عاشق بوی تو که تو پاییز اومد چه تصادف قشنگی

 
 
مامانی
مامانی

من پارسا کوچولو هستم . چهارشنبه 17 مهر ماه 1387 ساعت 8:20 بیمارستان آتیه پر شد از صدای گریه من و من از تو دل مامانی اومدم بیرون تا خوشبختی مامان و بابام رو کامل کنم . این وبلاگو مامانم برام درست کرده تا خاطرات بچگیم همیشه برام زنده بمونه و یه روزی خودم توش بنویسم .

zeinab60@yahoo.com

 

 

پیوند ها

عمو پورنگ

سحر جون

آزاده جون

پارسا كوچولو

سامي كوچولو

الينا كوچولو

پارسا کوچولو(پاییزا)

هومن كوچولو

کوچولوی مامانی

آرتین کوچولو

بهار کوچولو

یاس گل و امیرعلی

شایلی کوچولو

ساراكوچولو

رژین کوچولو

ارشیا کوچولو

ساینا کوچولو

آشپزي براي كودكان 1

آشپزي براي كودكان 2

آشپزي براي كودكان 3

آشپزي براي ني ني هاي مهر ماهي 87

متولدين مهرماه 87

امیدواری

روانشناسی کودک

دانشجويان مديريت فن آوري اطلاعات

دختر ناز مامان مریم

 

مطالب اخير

در آستانه تولد پارسا

پارسای 11 ماهه

عکس های 10 ماهگی

تولد .............

9 ماهگی

عکس های 8 ماهگی

دلتنگی

هفت ماه گذشت

روزهای هفت ماهگی

نیم سالگی پسر نازنینم

 
 

پیوند های روزانه

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

در آستانه تولد پارسا

جمعه ۲۸ شهریور - ساحل عباس آباد

شیطنت های آفا پارسا

کوچولوی ورزشکار من

آقا کوچولوی زمستونی

امروز تقريباً يكسال از روزي كه براي اولين بار پسر كوچولومو ديدم ميگذره. نميتونم بگم چه احساسي دارم . پسر من سالم به دنيا اومد ، بزرگ شد و حالا در آستانه يكسالگي داره سعي  ميكنه كه بدون كمك من  بايسته و مستقل  بشه.

با اينكه بچه داي سخته ولي داره خيلي زود ميگذره . وقتي پارسا يه كار جديد ميكنه و كار قبليشو ديگه انجام نميده با اينكه از رشدش خيلي خوشحالم دلم ميگيره . دوست دارم ايشالا بچه خودش به دنيا بياد شايد اون موقع بيشتر فرصت لذت بردن از لحظه ها باشه.

واقعاً نميتونم بگم چقدر دوستش دارم.فقط ميتونم بگم تا حالا هيچكس رو اينجوري دوست نداشتم.جنيني كه من اونقدر نگران سلامتيش بودم حالا شده يه آقا كوچولوي جذاب و باهوش و مهربون با رشدي عالي.

وقتي به صورت معصوم و مهربونش نگاه ميكنم همش از خودم ميپرسم يعني من براش مادر خوبيم؟

از اینکه تو خونه ماست راضیه ؟

پسر گلم من همه سعيمو برای خوشحالیت ميكنم ايشالا كه ازم راضي باشي.

دوست داشتم حالا كه پارسا داره يكساله ميشه و آخرين روزهاي شيرخوارگيش رو ميگذرونه يه مرور كوتاهي به روزهاي سال گذشته بكنم .

  • 21 بهمن 86 در حالي كه من شكمبند بسته بودم و داشتم جارو ميكردم بابابهزاد با مراجعه مجدد به تست يكدفه داد زد جارو رو بذار زمين . حامله اي !
  • 23 بهمن قبل از رفتن به محل كارم رفتم آزمايش خون دادم و جواب مثبت بود.
  • از 26 بهمن حالت تهوع و ويار من شروع شد.
  • 4 اسفند براي اولين بار قلب ني نيمو ديدم . پارسا 6 هفتش بود و 1.5 سانتیمتر بود.
  • 10 اسفند كوچولوي من يكمي شيطوني كرد و ميخواست از پيش ما بره و استراحت مطلق من به مدت 2 هفته شروع شد.
  • 21 اسفند براي اطمينان از سلامتي ني ني رفتم دكتر . سونوگرافي نشون داد كه پارسا حالش خوب شده و خيلي هم خوب رشد كرده . دكتر گفت خيلي زوده ولي شايد بشه صداي قلبشو شنيد . تا گوشي رو گذاشت روي دلم صداي تالاپ تولوپ قلب پارسا خيلي بلند شنيده شد. من گريم گرفته بود.دكترم گفت احتمالاً پسره كه صداش اينقدرواضح و پر قدرته.
  • 14 فروردين آزمايش ND رو براي اطمينان از سلامتي پارسا انجام داديم كه خدارو شكر مشكلي نداشت.
  • 26 تير براي سونوگرافي سه بعدي رفتيم بيمارستان پارس و مطمئن شديم كه يه پسر كوچولوي سالم داريم.
  • بر خلاف اصرار من وبابا بهزاد كه عجله داشتيم دكتر پارسا رو زود در بياره دكترش اصرار داشت كه چهل هفته تموم بشه. ما هم روزهاي آخر حسابي اذيتش كرديم و دائم ميرفتيم مطبش . اون هم از اظطراب ما نگران شده بود و روز يكشنبه 14 مهر تست بلت رو انجام داد. گفت فعلاً جاي نگراني نيست .چهارشنبه عمل رو انجام ميديم.
  • وبالاخره روز به دنيا اومدن پارسا و يايان همه استرس ها رسید.

 

من به  بابابهزاد گفته بودم كه اگه بچه سالم بود وقتي به هوش اومدم به من لبخند بزن و قسمش داده بودم دروغ نگه. وقتي چشمامو باز كردم اول از همه ديدم بابابهزاد بالاسرمه و داره لبخند ميزنه.بعد پسرمو آوردن . چشماش باز بود و داشت با كنجكاوي به دورو ورش نگاه ميكرد و همونجا پيوند ابدي ما شكل گرفت .

 

توي اين يكسال كه آقا پارسا قدم رو چشم ما گذاشته خيلي اتفاق ها افتاده . يه وقتهايي يه خطرايي از سر پارسا گذشت كه آدم ميگفت فقط خدا نگهش داشته . با خندههاش خنديدم و با گريه هاش گريه كردم . نميدونم از اين به بعد چي ميشه . فقط ميدونم كه عمر كوتاهه و فرصت كم.

پسر گلم تولدت مبارك . خوشبخت باشي

سه شنبه هفتم مهر 1388 |

 

پارسای 11 ماهه

پسر مامان دیگه بزرگ شده

داره یکساله میشه

یاد گرفته از پله ها یک نفس بالا بره

یاد گرفته با کمک چیزا راه بره

بلده با خودش کلاغ پر بازی کنه (میگه الا پ - انگشتشم میذاره رو زمین وقتی رسید به پارسا که پرنداره دست میزنه)

هر چی رو یک بار جلوش انجام بدی تکرار میکنه

هی رو مبلی یارو میزنه کنار ببینه زیرشون چیه

تازگیا یاد گرفته همش قایم میشه یا پشت پرده یا زیر پتو . من میگم پارسا کجایی ؟ چرا نیستی اونم

 قاه قاه میخنده .

ماما و بابا و دد و پر میگه . بقیه چیزا رو اداشو درمیاره مثلاً میگیم دست نزن اونم میگه دد ددن

از طرف پارسا:

خاله پگاه قبولیتو توی دانشگاه تبریک میگم . ایشالا روز به روز بیشتر از قبل پیشرفت کنی

 پارسا بعد از ریختن لباسای کمدش

شام خوردن در فرحزاد و شیطونی های پارسا

 محیا گلی خوشگل تولدت مبارک (۱۵ شهریور ۱۳۸۸)

 

 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 |

 

عکس های 10 ماهگی

 پارسا کوچولوی من علاوه بر کارهایی که تو پست قبلی گفتم ۲۱ مرداد یاد گرفت بای بای کنه

هر کسی که سرفه میکنه پارسا هم اداشو در میاره و پشت سر هم  سرفه میکنه

امروز با هم توی اطاق تنها بودیم . میخواست بیاد بیرون . روی زانوش بلند شد و درو باز کرد

قیافشم یه جورای با مزهای میکنه که هنوز نتونستم ازش عکس بگیرم

تولد ۱۰ ماهگی

 

مسافرت کلاردشت

کادوی آقا پارسا (استخر توپ)

 آلبوم دیدن و ....

شیطونی

و بعد از حمام

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |

 

تولد .............

چه زود گذشت روزهای کودکی

و چه زودتر روزهای نوجوانی

درشور و تلاش برای آینده ای بهتر

کاش یادمان می بود

مهربانی های مادر

دل پر غوغای پدر

رنج هایی که از غصه های کوچک ما بر دل نازکشان می نشست

۱۷مرداد چند تا مناسبت داره

اولین مناسبتش اینه که تولدمه

دومیش اینه که سالگرد عقدمونه

سومیشم اینه که 10 ماهگی پسر گلمه

اینقدر غرق بچه داری شدم که همه چیز رو فراموش کردم. روزها , مناسبت ها, و از همه مهمتر خودم رو .

ایشالا که آقا پارسا همیشه زنده و سالم باشه , همه چیز فدای سرش.

پارسال این موقع پارسا توی شکمم در حال لگد زدن بود.من تو ماه هشتم حاملگیم بودم . روزهای آخر سر کار رفتنم بود. یادش به خیر .دلم خیلی برای اون روزا, برای دوستام, برای نی نی توی شکمم تنگ شده .

هر مرحله زندگی یه جوریه دیگه , خدا کنه که خدا همیشه برا آدم خوب بخواد.

الان که دارم مینویسم پارسا جلوم نشسته و داره سیب زمینی میخوره و سی دی چرا رو نگاه میکنه . چقدر آرزوی این روزا رو داشتم. نباد هیچوقت روزهای انتظارم روفراموش کنم.نباید از شرایطم دلگیر بشم .چون یه فرشته کوچولو دارم .

5 سال از عقدمون گذشت و وارد سال ششم زندگیمون شدیم.البته ایندفعه با پارسا کوچولو که زندگیمونو خیلی عوض کرده.گاهی وقت ها سر مسائل مربوط به پارسا با هم اختلاف نظر پیدا میکنیم.آدم بچشو خیلی میخواد دیگه.

اما به هر حال خدا رو شکر من از زندگیم راضیم.امیدوارم مراحل بزرگ شدن پارسا خوب طی بشه و بتونیم براش پدر و مادر خوبی باشیم.

 

تقدیم به همسرم

به پاس همدلی در همه مراحل زندگی

کمک و صبوری در گذران 9 ماه پر استرس بارداری

همراهی در پروسه شیرین ترین سختی دنیا زایمان

همکاری در 10 ماه رشد و نمو ثمره زندگیمان

به امید فردایی روشن و امن برای عزیزترینمان

 

 

اگر بروی چه کسی باید بماند

اگر تو نخوانی

کدام گلو مرا به نام خواهد خواند

درسرود باد و باران

در غریو تنهایی

یکی باید بماند

یکی باید بخواند

بمان و مرا به نام بخوان

 

و تو باز هم تو 

پارسا توی 10 ماهگی میتونه با گرفتن مامانش و چیزهای دیگه بلند بشه

با شنیدن هر آهنگی نانای نای میکنه.اولا فقط بدنش رو تکون میداد ولی الان هم دستاشو تکون میده هم گردن میزنه

میتونه کارهای اطرافیانش رو تقلید و بلافاصله اجرا کنه (مثلاً الکی سرفه کنه یا بوبو کنه)

وقتی میگیم پارسا بوس بده لباشو میاره جلو

اکثر وقت ها وقتی صداش میکنم میگه هن

وقتی باهاش دست میدیم اونم دست میده

وقتی میگیم نازی چیزا رو ناز میکنه

بلاخره چهار دست و پا رفت و دیگه نمیشه کنترلش کرد

میتونه عینک باباشو از روی چشمش برداره , بزاره روی چشم خودش ,دوباره بذاره رو چشم باباش

میتونه خودش رو با اسباب بازیاش سرگرم کنه و اونها رو از تو جاشون در بیاره و بعد از بازی دوباره بذاره سر جاشون

چیزهای شکستنی رو هر جایی که باشند پیدا میکنه و میندازه

میتونه در عرض چند ثانیه همه پمپرزاشو از تو جاش بریزه بیرون

میتونه با نگاه کردن به چیزا و گریه کردن یا خوشحال بودن منظور خودشو به اطرافیاش بفهمونه

با روروئک میاد تو آشپزخونه و خودشو به گاز و کابینت ها و سطل آشغال میکوبه

رومیزی ها رو با تمام قدرتش میکشه

بعضی وقت ها مثل آدم بزرگ خیره به یه جایی زل میزنه و باید تمرکزشو به هم بزنیم

هر کی زنگ میزنه خونمون باید فقط با پارسا صحبت کنه

وقتی که داره یه چیزی میخوره اگه من بگم بده به من میذاره تو دهنم

همچنان عاشق ددره با این تفاوت که دیگه آقا شده ساکت و آروم میشینه و به ماشین ها و چراغ ها نگاه میکنه . اگه چراغ راهنماها چشمک بزنن که دیگه عشقشه , فکر میکنه برا اون روشن و خاموش میشن و از خنده غش میکنه

هر کسی که بیرون میره یا لباس بیرون تنشه سریع دستاشو باز میکنه و الکی ذوق میکنه یعنی منم با خودت ببر .جدیداً هم باید با ماشین دورش بدن تازه باز هم موقع پیاده شدن گریه میکنه

هر کی دم دستش باشه گازش میگیره و موهاشو میکشه

وقتی یه چیزی رو میخواد اینقدر گریه میکنه تا بهش بدم. وقتی دادم میندازدش زمین . هی میدم هی میندازه...

همچنان عاشق آب بازی و حمامه چند روز پیش که بردمش حموم یه کار جدید کرد. عروسک های حمامشو زیر شیر آب میشست

عاشق پیشی هاست و هر وقت میبیندشون باهاشون حرف میزنه

بازی بگیرش رو خیلی دوست داره . وقتی میگم بگیرش چه تو روروئک باشه چه روزمین تند تند فرار میکنه و میخنده

خیلی به مامانیش وابسته شده . هر جا میره اینقدر پشت سرش گریه میکنه تا برگرده بغلش کنه . اگه مامانی یکی دیگه رو بغل کنه اینقدر گریه میکنه تا اونو زمین بذاره و پارسا رو بغل کنه

پسرم همه خوراکی ها رو دوست داره و از هیچی بدش نمیاد

عاشق کامپیوتر و کیبورده و وقتی بیداره جرات نداریم روشنش کنیم

عاشق خاله شادونه و خاله ساراست وقتی که با بچه ها حرف میزنن ولی هنوز علاقه خاصی به کارتون نداره

احساسات و واکنش های من رو متوجه میشه . چند روز پیش محکم گازم گرفت منم از دستش گریه کردم . پارسا هم گریش گرفت . الهی بمیرم . ایشالا همیشه بخندی پسر گلم.

تو پست بعدی عکس های تولد 10 ماهگی رو میذارم.

                                              

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 |

 

9 ماهگی

 برقرار باشی و سبز

گل من تازه بمون

نفسم پیشکش تو

تا ابد زنده بمون

دیشب اتفاق خیلی بدی افتاد . ما برای شام رفتیم خونه عمه بهناز چون تازه رفته بود تو خونه جدیدش. برای شام زحمت کشیده بودند و پیتزا درست کرده بودن . پارسا هم که از سوپ خوردن خسته شده بودتا چشمش به پیتزا افتاد شرع کرد به گریه کردن . منم یه قاچ دادم دهنش. اونم که خیلی خوشش اومده بود دیگه ول نمیکرد . یه لحظه اومدم خمیر زیرشو بکنم که تو گلوش نپره  فکر کرد دیگه نمیخوام بهش بدم سرشو زد زمین خیلی بد گریه کرد . من بغلش کردم و بنا به توصیه دکتر محلش ندادم تا نفسش بیاد ولی نمیومد . هر چی صبر کردم نیومد . دور از جونش فکر کردم تموم شد . یه جیغ بلند کشیدم پارسا هم از صدای جیغ من بدتر ضعف کرد . از اینجا به بعد دیگه چیزی یادم نمیاد . وقتی پرسیدم فهمیدم مامان جونش بلندش کرده دیده گریش برگشته صورتشو شسته بود ولی همش هق هق میزد . یکمی که حالش جا اومد بردمش پایین دورش دادم تا سفره جمع بشه . خیلی وحشتناک بود . امروز که دارم مینویسم هنوز حالم جا نیومده . حال همه گرفته شد . تا حالا پارسا اینجوری نشده بود . همه چیز یه لحظه اتفاق میفته . ایندفه خدا رو شکر به خیر گذشت .

پسر گل ما در حالی به ۱۰ ماهگی ورود پیدا کرده که ۶ تا دندون داره . ۴ تا بالا و ۲ تا پایین(۱۳ تیر ماه بعد از ۲ هفته اسهال ۴ تا دندونشو در آورد ).

نشسته به سمت چیزا میره (برا خودش سبک اختراع کرده)

داره سعی میکنه ۴ دست و پا بره (تنبل خان)

هوشیاریشم خیلی زیاد تر شده و همه چیزو تقلید میکنه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه بیست و هفتم تیر 1388 |

 

عکس های 8 ماهگی

به دلیل فیلتر شدن سایت ها و سرعت بسیار کم اینترنت مجبور شدم عکس ها رو از پست جدا کنم .

این هم چند تا عکس جدید از ۸ ماهگی پسر گلم

 

مسافرت شمال (محمود آباد)

یکشنبه هفتم تیر 1388 |

 

دلتنگی

پارسای عزیزم

خوش به حالت که کوچولویی

خوش به حالت که نمیتونی  بفهمی دور و برت چه خبره

این روزها بغض بزرگی تو گلومه . بغضی که جرات فریاد شدن نداره .

دلم میسوزه , متاسفم , اندوهگینم , مضطربم .

امروز از ته دلم بلند بلند گریه کردم . نمیدونم چرا اینجوری شد .چرا با احساسات ما بازی شد ؟ اینقدر خشونت لازم نبود . چرا ؟ چرا ؟

همیشه با خودم فکر میکردم فلسفه هستی چیه ؟ آدم چرا به دنیا اومده ؟ میخواد چیکار کنه ؟ تو زندگی دنبال چیه ؟

از وقتی که خدا تو گل کوچولومو بهم داد خیلی به زنده بودنم امیدوار شدم . اما اینبار با چیزهایی که دیدم اصلاً نمیفهمم که چرا زنده ام .

فکر میکنم خواهر ها . برادر های ما دارن تو خیابون به خاطر ما کتک میخورن . اگه ما از ترسمون یا هر چیز دیگه ای توی خونه نشستیم اونها با شجاعت تمام و به خاطر دفاع از شعور ملی مون دارن زیر ضربات باتوم زخمی و شهید میشن .

واقعاً متاسفم.

این روزها بدترین روزهای زندگیمه . دلم برای آرامش روزهای گذشته تنگ شده . دوست داشتم دوباره وقتی صبح چشمامو باز میکردم به اینکه امروز هم با خوبی تموم میشه مطمئن بودم . با هم بازی میکردیم , ظهر مامانی میومد پیشمون تو رو میبرد بیرون , عصر وقتی بابا میومد با هم میرفتیم پارک و ورزش میکردیم , حتی دلم واسه رفتن رو تردمیل هم تنگ شده .....

امیدوارم تو عزیز من هیچوقت تو زندگیت چنین صحنه هایی رو نبینی . من تمام تلاشم رو میکنم که تو اینجا بزرگ نشی . اگه اینکارو نکنم بهت مدیونم . از همین جا بهت قول میدم عزیزم .

 

و اما کارای جدیدی که تو در 8 ماهگی انجام میدی :

حرفای رو متوجه میشی مثلاً بگیم دست دست , دست میزنی , یا بگیم بشکن بزن میزنی یا بگیم تعجب کن میکنی .

عاشق پارک رفتنی . سوار اسب میشی و پیتکو پیتکو میکنی . به یکبار هم رضایت نمیدی و حداقل 3 دور سوار میشی .

پشت سر کسایی که دوست داری گریه میکنی .

همش میخوای بیای بغلم هی دستاتو سمت من دراز میکنی و خودتو میندازی تو بغلم .

برای رسیدن به اشیا تند تند به سمتشون غلط میزنی.

با روروئک اینور و اونور میری مثلاً میری پیش تلویزیون و هی بهش ضربه میزنی یا میری رومیزی میز ناهار خوری رو میکشی سمت خودت . عکس عروسی ما رو خیلی دوست داری و هی با روروئکت میزی تو عکس . شانس آوردم جنسش یه جوریه که خراب نمیشه .

با دهنت ادای سوت زدن رو درمیاری .

هر کسی رو که میبینی کلی جیغ و داد میکنی و خودتو لوس میکنی تا اونطرف متوجهت بشه و باهات بازی کنه.

حرف زدنت خیلی بهتر شده و حروف با معنی تری میگی . ۱۵ خرداد در حالیکه ۲ روز به ۲ ماهگیت مونده بود قشنگ گفتی ماما . قبلشم میگفتی ماماماماماما یا بابابابابابا اما از اون روز به من میگی ماما. (منم که ذوق مرگ میشم)

هنوز به شدت از هر دکتری میترسی و مطب رو روی سرت میذاری .

و من همچنان به شدت دلتنگم.

 

دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 |

 

هفت ماه گذشت

 پسر نازم

روزها چقدر زود میگذره و تو گل من روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشی . خدا رو به خاطر داشتن تو روزی هزار بار شکر میکنم .

الان دیگه احساساتت رو کاملاْ از طریق صدات منتقل میکنی و با آدما به زبون خودت حرف میزنی .

وقتی میذارمت روی شکمت سریع غلط میزنی تا مبادا شکمت روی زمین قرار بگیره و خدای نکرده خیز برداری

خیلی خوش غذا شدی حتی سوپ ماهی رو هم با اشتها میخوری

هنوز هم وقتی تنهاییم دست از سر من بر نمیداری و باید پیشت بشینم

با تمام وجودم دوستت دارم عزیزم

گفتی که چرا محو تماشای منی

آنچنان محو که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدرر مژه بر هم زدنی

 

تولد هفت ماهگی

اینجا رو

 

پسر نازم بعضی وقتا این جوری به آدما نگاه میکنه

مارک چیزا رو بیشتر از خودشون دوست داره

هر چفدرخیار تو دهنش جا بگیره میزاره

بعد از لجبازی برای نخوابیدن تو بغل عروسکش لالا کرده

عکس های یک مهمانی در تالار سیب ( سالن عقد من و بابا)

پارسا به همراه پسر خاله مامان (آقا مهدی)

پارسا و یک خاله خوب و مهربون (مادرشوهر دختر عموی مامان)

آقا کوچولو در پارک

در حال خوردن بیسکوییت مادر

پارسا و محمد حسین که از پارسا ۲ ماه بزرگتره

همیشه سالم باشی گل قشنگم

سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 |

 

روزهای هفت ماهگی

 عسلی مامان وارد ماه هفتم زندگیش شده

  بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 کلی کارای جدید میکنه مثلاْ

دست میزنه ( الهی قربونش برم کلی خوردنی میشه ) 

آب دهنشو غرغره میکنه

غذا خور شده اساسی

عاشق آب و نونه

داره کم کم با بعضیا غریبی میکنه (از جمله عمو محمد عمو جون من دوست دارم به خداااااااااا )

یه لحظه هم حاضر نیست روی شکمش بخوابه

تنهایی رو دوست نداره

عاشق کشیدن موهای مامانشه

دوست داره یکدفه بهش حمله کنم و بخورمششششششششش

عاشق پاره کردن کتاب و روزنامس

وقتی مامان یا باباش دارن ورزش میکنن از تو روروک تشویقشون میکنه

عاشق این لالاییه که موقع خواب براش میخونم

شب ازمهتاب سر ریزه

تموم ماه توی آبه

شبیه عکس یک رویاست

تو خوابی و جهان خوابه

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از

گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع میشه

که تو چشماتو میبندی

تو رو آغوش میگیرم

تنم لبریز رویا شه

جهان قد یه لالایی

توی آغوش من جا شه

هوا تاریکتر میشه

خدا از دست های تو به من نزدیکتر میشه

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تموم خونه پر میشه          

از این تصویر رویایی

تماشا کن تماشا کن

چه بیرحمانه زیبایی

این هم چند تا عکس جدید از ماه هفتم زندگی آقا کوچولو تقدیم به دوستای خوب و مهربونم

آقا پارسا در حال بازی کردن (چهار چشمی مواظبه که از کنارش در نرم )

یک شب پر انرژی

بازم روروک بازی

عاشق استخون قلمه

ماشین بازی (با ماشین پسر عمه چه کیفی میده )

 

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 |

 

نیم سالگی پسر نازنینم

 

 گل پسر ما شش ماهه شد .

خیلی دوست داشتم زودتر بیام و از کارای جدیداین آقا کوچولو بنویسم ولی به خاطر  واکسن 6 ماهگی و پروژه دندون در آوردن آقا پارسا نشد . آقا پارسای من روز 12 فروردین 2 تا مروارید هاشو درآورد و ما رو تا سر حد مرگ ذوق زده کرد .ناگفته نمونه که حق کشف دندونش مال باباییه که موقع خیار دادن به شازده کوچولو متوجه شد که یه تیکه خیار کنده شده و به این ترتیب پسرم اولین دندونشو تو شهر مامانش دزفول در آورد .

پسر کوچولوی من دیگه  کاملاً از بچه گی در اومده و مثل آدم بزرگا شده  .

دیگه دوری ازش خیلی سخت شده  . از بس سر و صدا میکنه حتی وقتی هم که خوابه صداش تو گوشمه  و همش دوست دارم بیدار بشه . وقتی هم که بیداره نمیزاره هیچ کاری بکنم و همش باید یا پیشش بشینم یا بغلم باشه . کلی از کارای خونه رم همینجوری یاد گرفته مثل درست کردن انواع غذاها , روشن کردن لباسشویی , جارو کردن , اتو کردن و ... .

خوابش خیلی کم شده و از صبح تا شب حدود ۳-۲ساعت میخوابه ولی خدا رو شکر شب تا صبح کامل میخوابه .

دیگه بدون کمک کاملاً میشینه و خیلی اینکارو دوست داره و دیگه دوست نداره حتی یه لحظه هم بخوابه .

لثه هاش به شدت میخواره و دوست داره و هر چیزی که دم دستش بیاد میبره تو دهنش از جمله صورت , گردن و موهای من .

علاوه بر اینکه پاهاشو میبره تو دهنش , دهنشم میاره سمت پاهاش .

همچنان خودشو لوس میکنه  . وفتی یکی میخواد باهاش بازی کنه سرشو تو گردن من قایم میکنه .

وقتی باهاش بازی میکنیم بلند بلند میخنده و اگه خسته بشیم بازم الکی میخنده تا سر ذوق بیایم و بازم باهاش بازی کنیم .

عاشق خوردن آش با جاشه (آب از لیوان َ سوپ با ظرفش و ..)

هنوز از دکترش میترسه . هی میگرده تا پیداش کنه و وقتی چشمش به اون افتاد گریه میکنه .

وقتی خوابش بیاد دماغشو محکم میماله به صورت من . اینقدر اینکارو میکنه تا من ببرم بخوابونمش .

عاشق اینه که با هم بریم پای کامپیوتر و هی بزنه روی دکمه های کیبورد .

وقتی داره با چیزی بازی میکنه اگه بندازدش اطرافش یادش میمونه که کجا انداخته و ورش میداره .

اگه چیزی رو از دستش قایم کنم و ببینه که کجا گذاشتمش همش به اونجا نگاه میکنه و یادش نمیره .

سر و صداشم تا دلتون بخواد زیاد شده و همش داد و بیداد میکنه .

خیلی  هم جدیه و نمیشه به هیچ عنوان پا رو دمش گذاشت .

وقتی میخوام لباسشو در بیارم کلی بهم کمک میکنه . آستینشو که میکشم خودش دستاشو میاره پایین و گردنشم به سمت پایین خم میکنه . وقتی هم که میخوام لباس تنش کنم اول یه کمی گردنشو خم میکنه بعد از یقه لباس درش میاره .

دوباره پستونک خورش کردم که بتونم قطره آهنشو با پستونک بهش بدم که خدا رو شکر میخوره .

عید نوروز هم که ما حدود 4000 کیلومتر با آقا کوچولو رفتیم و برگشتیم .

شب اول رفتیم زیارت امام رضا و آقا پارسا برای اولین بار حرم امام رضا رو دید و از اونجا یی که عاشق لوستر و چیزهای براقه کلی ذوق زده شده بود و با تعجب و خوشحالی به آیینه کاریها و لوسترهای بزرگ حرم نگاه میکرد .

لحظه سال تحویل  هم آقا پارسا رو با کالسکه تا حرم بردیم . من پارسا رو ازکالسکه در آوردم و بغل کردم و رو به حرم دعای سال تحویل رو خوندم . خیلی لحظه خوبی بود . (تا جایی که یادم بود برای همه دعا کردم ) .

بعد هم برگشتیم خونه و مراسم عیدی دادن و عیدی گرفتن .

هوای مشهد خیلی سرد بود و من و پارسا به ناچار بیشتر تو خونه بودیم .

روز آخر هم که به رستوران پدیده شاندیز رفتیم و از اونجایی که پسر ما با دیدن غذا گریه میکنه چه برسه به اینکه شیشلیک باشه مامانی یک استخوان کباب شیشلیک رو تو دهنش گذاشت و پارسا هم با ولع اونو مک میزد .

خلاصه اینکه به  تهران برگشتیم و یک روز بعد عازم دزفول شدیم .

اونجا هم خیلی خوش گذشت و مهمتر اینکه این گل پسر ما خیلی خوش اخلاق و خوب شده بود .خوب میخوابید , همش میخندید , با هیچکس غریبی نمیکرد و همه میگفتن مگه این بچه گریه بلد نیست . وقتی میخواستیم از دزفول برگردیم چون صبح زود بود من به پارسا شیر ندادم تا توی ماشین بهش بدم که دیر نشه . پارسا هم که حسابی گرسنه بود هی داشت به همه نگاه میکرد . تا چشمش به من افتاد زد زیر گریه یعنی گرسنمه بابااااااااا . چند روز پیش هم وقتی از خواب بیدار شد هی با دستش میزد به من و گریه میکرد .

و اینکه بلاخره تعطیلات تموم شد و ما به تهران برگشتیم تا سال جدید رو در کنار عشق قشنگمون آقا پارسا شروع کنیم  . (من طبق معمول با بغض از دزفول برگشتم ) .

 مطمئنم که امسال با نفس های گرم گل پسر نازنینم سالی پر از خیر و برکت برای ما میشه .

 

تولد ۶ ماهگی

 

پا خوردن به شیوه ای مدرن


واکنش پسری بعد از خوردن سوپ

آقا کوچولو در حال تف بازی

موقع خوابیدن پارسا خودشو جمع میکنه و به پهلوی چپ میخوابه

عکسهای روز سال تحویل

سال تحویل تو خونه

پارسا در الماس شرق

پارسا در محوطه زیر خونه مشهد

پارسا در رستوران پدیده

اولین فرنی خوردن در دزفول

خانم کوچولو

رودخانه دز و آقا کوچولو

تولد امیر حسین

 

پارسا و دایی علی

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 |

 
Blog Skin