تبليغاتX

Birthday Tickers from WiddlyTinks.com
گل من
 

گل من

 
 

همیشه عاشق بوی پاییز بودم امسال عاشق بوی تو که تو پاییز اومد چه تصادف قشنگی

 
 
مامانی
مامانی

من پارسا کوچولو هستم . چهارشنبه 17 مهر ماه 1387 ساعت 8:20 بیمارستان آتیه پر شد از صدای گریه من و من از تو دل مامانی اومدم بیرون تا خوشبختی مامان و بابام رو کامل کنم . این وبلاگو مامانم برام درست کرده تا خاطرات بچگیم همیشه برام زنده بمونه و یه روزی خودم توش بنویسم .

zeinab60@yahoo.com

 

 

پیوند ها

عمو پورنگ

سحر جون

آزاده جون

پارسا كوچولو

سامي كوچولو

الينا كوچولو

پارسا کوچولو(پاییزا)

هومن كوچولو

کوچولوی مامانی

آرتین کوچولو

بهار کوچولو

یاس گل و امیرعلی

شایلی کوچولو

ساراكوچولو

رژین کوچولو

باربد کوچولو

ساینا کوچولو

آشپزي براي كودكان 1

آشپزي براي كودكان 2

آشپزي براي كودكان 3

آشپزي براي ني ني هاي مهر ماهي 87

دختر ناز مامان مریم

روانشناسی کودک

دانشجويان مديريت فن آوري اطلاعات

 

مطالب اخير

اتفاقات اخیر

در آستانه تولد پارسا

پارسای 11 ماهه

عکس های 10 ماهگی

تولد .............

9 ماهگی

عکس های 8 ماهگی

دلتنگی

هفت ماه گذشت

روزهای هفت ماهگی

 
 

پیوند های روزانه

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

اتفاقات اخیر

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم.

اول از همه میخوام از طرف پارسا  نامزدی عمو محمد و خاله پگاه که شب عید قربان برگزار شد رو بهشون تبریک بگم و براشون آرزوی بهترین ها رو بکنم.

 

 

 

پسر قشنگم

منو ببخش که وبلاگتو دیر آپ کردم.توی این مدت اتفاق های زیادی افتاد که باعث درگیری فکری من شد و صد البته بزرگتر شدن و شیطون تر شدن تو.

ما تولد تو رو یک هفته زودتر از موقع خودش یعنی 10 مهرماه گرفتیم.یه جشن خودمونی که با حضور فامیل ها توی خونه مامانی برگزار شد.وسائل تزیین خونه رو از تجریش برات خریدم.لیوان و بشقاب طرح بچه گانه رم از سعادت آباد گرفتم.لباساتم که یه پیراهن مردونه آبی و یه شلوار جین جیب دار بود از جمهوری برات گرفتم.کیک تولدت رو از شیرینی فروشی لادن توی سعادت آباد سفارش دادیم.غذاهای مهمونیم شامل لازانیا (دست پخت بابا بهزاد) کوکتل سرخ شده و تزیین شده (دست پخت بابا بهزاد) ساندویچ گوشت که با ساندویچ میکر درست شده بود (دست پخت بابا بهزاد) ( همش با مشارکت مامانت) الویه(دست پخت مامانی) کتلت(دست پخت مامان جون) و کشک و بادمجان (دست پخت عمه بهناز بود) .

همه چی خیلی خوب بود .تو هم به لطف خیارهایی که بهت میدادم خیلی خوب و سرو حال بودی و همش میخندیدی و میرقصیدی.مهمونیت تقریباً 6 ساعت طول کشید .

دوشنبه 13 مهرماه مامان بزرگم (مامان بابام) بعد از 2 ماه درگیری با بیماری سرطان کبد به رحمت خدا رفت . من و تو برای ختمش با هم رفتیم دزفول که متاسفانه تو اولین مریضی جدی عمرتو گرفتی و اونجا کار من همش دکتر بردن تو و نگه داری ازت بود و حتی سر خاک مامان بزرگمم نتونستم برم.

هفته بعدشم بابا بهزاد با خانواده من رفتن دزفول که من و تو 3 رفتیم خونه مامان جون اینا که بهت حسابی خوش گذشت و کلی باهاشون دوست شدی.

توی این مدت پارسا پیشرفتهای زیادی کرده که مهمترینشون راه رفتن بود . پسرم 5 آبان ساعت 9 شب درحالیکه یکسال و 18 روزش بود اولین قدم زندگیشو برداشت و الان که تقریبا یکسال و 2 ماهشه خیلی خوب و سریع راه میره و میتونه تغیر جهت بده و توپ رو با پاهاش شوت کنه.

10 مهر دندون هفتم پارسا جوانه زد . 24 مهر دندون هشتم و 22 آذر دندون نهم . و پسر من همچنان 9 دندونیه.

19 آبان در یکسال و 1 ماه و 2 روزگی گوشی موبایل رو به تقلید از ما گذاشت در گوشش و به زبون خودش شروع به حرف زدن کرد . جالب اینه که با دقت گوش مده  انگار که دارن باهاش حرف میزنن و وسطش تعجب میکنه ومیگه ا (با کسره) . از اون به بعد تا تلفن زنگ میزنه پارسا به سمت گوشی میدوه و حتما باید صحبت کنه.

26 آبان پارسا یاد گرفت چشم کجاست و چشم عروسکاشو نشون میده میگه شش (با کسره) و این دومین کلمه ای بود که پارسا با فهم میگه. ( اولیش عکس بود)

28 آبان در یکسال و 1 ماه و 11 روزگی پارسا سومین کلمه خودش ( بجز بابا و مامان) رو گفت . " رفت" . هر چیزی رو که دوست داره و تموم میشه یا کسی که از جلوش میره میگه رفت . حتی صدایی که پشت تلفن باشه و تموم بشه .

از 19 آبان پسرم با اشاره و با حرکت داستاش با ما صحبت میکنه و هر چی بخواد رو با دستاش نشون میده و به زبون خودش میگه که بهش بدیم.

30آبان در یکسال و 1 ماه و 15 روزگی پسرم خودشو کشف کرد و گفت من.اونروز نهار خاله سعیده اینا خونه ما مهمون بودن. پارسا پسرخاله مهدی رو با اشاره برد توی اطاق عکس خودشو بهش نشون داد و گفت من.فرداشم یعنی 1 آدز قوطی شیر رو که دست من بود میخواست 5  بار زد به سینش و میگفت من من من من من . اون شب بابایی براش یه کلیپ موبایل گذاشت نگاش میکرد و بلند بلند میخندید.هر وقتم عکس خودشو روی بک گراند گوشی میبینه میگه من

30آبان چهارمین کلمشو گفت " بده" .

2 آذر پارسا پنجمین کلمش رو گفت " اتاد" که وقتی چیزی رو میندازه یا چیزی جلوش میفته میگه.

3 آذر پارسا شنگول شده بود هی از این سر خونه میرفت اون سر و بلند بلند میخندید.

4 آذر رفته بودیم جمهوری برای پارسا کفش بگیریم . از این بساط هایی که توپ و بادبادک میفروشن جلوی مغازه بود.پارسا به یه توپ گیر داد و هی اشاره میکرد براش بخریم.اولین باری بود که یه چیزی میخواست. اول گفتیم به خاطر آلودگی مواد پلاستیکی براش نخریم ولی تا ازش دور میشدیم یه جیغایی میکشید که همه مبهوت میشدن.خلاصه که مجبورمون کرد براش خریدیم.

5 آذر پارسا در حالیکه داشت پرتغال میخورد پرید تو گلوش . خیلی ترسیده بود هر کی رو میدید براش تعریف میکرد. هی انگشتشو میچسبوند به حلقش و به زبون خودش حرف میزد.

7 آذر نامزدی عمو محمد بود. پارسا هم با بلوز یقه دار سفید شلوار جین تیره جلیقه سرمه ای و کفش های لی روشن در مراسمشون حاضر شد. کلی هم براش عموش رقصیده(سند دارم)

از 18 آذر پارسا هر وقت جوراب و کفش میبینه میگه دد حتی اگه کفش کتونی باباش باشه که این ششمین کلمه ای بود که گفت البته قبلشم میگفت ولی با فهم نبود.

10 آذر در حالیکه داشت راه میرفت توپ رو با پاهاش شوت کرد . بعد میرفت دنبالش و دوباره شوتش میکرد.

14 آذر پارسا در حالیکه وایساده بود و داشت راه میرفت با آهنگ میرقصید.همون روز خونه مامان جونش یه جوراب شبیه اونی که پای من بود دید و اومد چسبوندش به پای من.

دو کلمه دیگه رم خیلی واضح میگه :

وقتی تلفن زنگ میزنه تلفنو بلند میکنه میگه کیه. وقتی هم که چیزی رو نمیشناسه میگه چیه (خیلی تند این چیه)

شبش توی خونه در حالیکه دوتا لیوان جلوش بود که تو یکیش آب بود هی از این یکی میریخت تو اون یکی و اونا رو پر و خالی میکرد.

پسر گلم مدتیه اگه چیزی رو بخواد بهش ندم خیلی جیغ میزنه . هر وقتم باهاش قهر میکنم هی میاد خودشو میندازه روم و صورتشو میچسبونه بهم . ولی اگه بگیم پارسا یه بوس بده جیغ میزنه.

جاروبرقیو که قشنگ بلده روشن کنه ونوکشو میکشه رو زمین که جارو کنه و جالب اینجاست که جارو باید حتما روشن باشه وگرنه آقا کار نمیکنه و جیغ میزنه.

هر جایی برس میبینه چه مال خودش باشه چه مال ما میزنه به موهاش و مثلا شونه میکنه.

یاد گرفته تنهایی با لیوان مایعات میخوره . با دوتا دستش لیوانو میگیره و سر میکشه.

امروز دوبار وقتی رفته توی اطاق که تاریک بوده اشاره کرده به پریز و گفته برق.

همچنین یک دسته کلید برداشته و رفته سمت در که دروباز کنه .

کارهای دیگه ای از قبیل دادن سی دی به من و باز کردن کمد حاوی ضبط* مالیدن برس پن کیک من به صورتش و اینکه سعی میکنه اطوی مومو بزنه به موهاش هم انجام میده.

علاوه براینها پسر من یاد گرفته تنهایی روی تردمیل در حال کار راه بره *وقتی گوش پاک کن یا قطره بینی میبینه میکنه تو دماغش* وقتی دستمال برمیداره اول میماله رو صورت خودش بعد باهاش زمینو پاک میکنه*وقتی میگیم صورتتو بشور دشتشو میماله روی صورتش* و اینکه بلده با مداد روی کاغذ نقاشی کنه و علاوه بر خط صاف منحنی هم بکشه.

23 آذر داشتیم تو ماشین آهنگ گوش میدادیم . من آهنگ چشمک مهرشادو خیلی دوست دارم. یکی دوبار زدم اولش . دیگه تا آهنگ تموم میشد پارسا یه جیغ کوچیک میکشد و دست منو بلند میکرد میبرد سمت ضبط. الهی قربومت برم که سلیقت عین خودمه مثل ذائقت که بد جور چیزای ترش مثل لواشک قره قوروت چیپس سرکه نمکی رب انار و... رو دوست داری.

تا جایی که یادم بود نوشتم . چون درگیر نوشتن پایان نامم و وقتم داره تموم میشه احتمالا از این به بعد باید همینجوری هول هولی پست بذارم.

 

   

(این عکسای یادبود مهموناس)

 

 

سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 |

 

در آستانه تولد پارسا

جمعه ۲۸ شهریور - ساحل عباس آباد

شیطنت های آفا پارسا

کوچولوی ورزشکار من

آقا کوچولوی زمستونی

امروز تقريباً يكسال از روزي كه براي اولين بار پسر كوچولومو ديدم ميگذره. نميتونم بگم چه احساسي دارم . پسر من سالم به دنيا اومد ، بزرگ شد و حالا در آستانه يكسالگي داره سعي  ميكنه كه بدون كمك من  بايسته و مستقل  بشه.

با اينكه بچه داي سخته ولي داره خيلي زود ميگذره . وقتي پارسا يه كار جديد ميكنه و كار قبليشو ديگه انجام نميده با اينكه از رشدش خيلي خوشحالم دلم ميگيره . دوست دارم ايشالا بچه خودش به دنيا بياد شايد اون موقع بيشتر فرصت لذت بردن از لحظه ها باشه.

واقعاً نميتونم بگم چقدر دوستش دارم.فقط ميتونم بگم تا حالا هيچكس رو اينجوري دوست نداشتم.جنيني كه من اونقدر نگران سلامتيش بودم حالا شده يه آقا كوچولوي جذاب و باهوش و مهربون با رشدي عالي.

وقتي به صورت معصوم و مهربونش نگاه ميكنم همش از خودم ميپرسم يعني من براش مادر خوبيم؟

از اینکه تو خونه ماست راضیه ؟

پسر گلم من همه سعيمو برای خوشحالیت ميكنم ايشالا كه ازم راضي باشي.

دوست داشتم حالا كه پارسا داره يكساله ميشه و آخرين روزهاي شيرخوارگيش رو ميگذرونه يه مرور كوتاهي به روزهاي سال گذشته بكنم .

  • 21 بهمن 86 در حالي كه من شكمبند بسته بودم و داشتم جارو ميكردم بابابهزاد با مراجعه مجدد به تست يكدفه داد زد جارو رو بذار زمين . حامله اي !
  • 23 بهمن قبل از رفتن به محل كارم رفتم آزمايش خون دادم و جواب مثبت بود.
  • از 26 بهمن حالت تهوع و ويار من شروع شد.
  • 4 اسفند براي اولين بار قلب ني نيمو ديدم . پارسا 6 هفتش بود و 1.5 سانتیمتر بود.
  • 10 اسفند كوچولوي من يكمي شيطوني كرد و ميخواست از پيش ما بره و استراحت مطلق من به مدت 2 هفته شروع شد.
  • 21 اسفند براي اطمينان از سلامتي ني ني رفتم دكتر . سونوگرافي نشون داد كه پارسا حالش خوب شده و خيلي هم خوب رشد كرده . دكتر گفت خيلي زوده ولي شايد بشه صداي قلبشو شنيد . تا گوشي رو گذاشت روي دلم صداي تالاپ تولوپ قلب پارسا خيلي بلند شنيده شد. من گريم گرفته بود.دكترم گفت احتمالاً پسره كه صداش اينقدرواضح و پر قدرته.
  • 14 فروردين آزمايش ND رو براي اطمينان از سلامتي پارسا انجام داديم كه خدارو شكر مشكلي نداشت.
  • 26 تير براي سونوگرافي سه بعدي رفتيم بيمارستان پارس و مطمئن شديم كه يه پسر كوچولوي سالم داريم.
  • بر خلاف اصرار من وبابا بهزاد كه عجله داشتيم دكتر پارسا رو زود در بياره دكترش اصرار داشت كه چهل هفته تموم بشه. ما هم روزهاي آخر حسابي اذيتش كرديم و دائم ميرفتيم مطبش . اون هم از اظطراب ما نگران شده بود و روز يكشنبه 14 مهر تست بلت رو انجام داد. گفت فعلاً جاي نگراني نيست .چهارشنبه عمل رو انجام ميديم.
  • وبالاخره روز به دنيا اومدن پارسا و يايان همه استرس ها رسید.

 

من به  بابابهزاد گفته بودم كه اگه بچه سالم بود وقتي به هوش اومدم به من لبخند بزن و قسمش داده بودم دروغ نگه. وقتي چشمامو باز كردم اول از همه ديدم بابابهزاد بالاسرمه و داره لبخند ميزنه.بعد پسرمو آوردن . چشماش باز بود و داشت با كنجكاوي به دورو ورش نگاه ميكرد و همونجا پيوند ابدي ما شكل گرفت .

 

توي اين يكسال كه آقا پارسا قدم رو چشم ما گذاشته خيلي اتفاق ها افتاده . يه وقتهايي يه خطرايي از سر پارسا گذشت كه آدم ميگفت فقط خدا نگهش داشته . با خندههاش خنديدم و با گريه هاش گريه كردم . نميدونم از اين به بعد چي ميشه . فقط ميدونم كه عمر كوتاهه و فرصت كم.

پسر گلم تولدت مبارك . خوشبخت باشي

سه شنبه هفتم مهر 1388 |

 

پارسای 11 ماهه

پسر مامان دیگه بزرگ شده

داره یکساله میشه

یاد گرفته از پله ها یک نفس بالا بره

یاد گرفته با کمک چیزا راه بره

بلده با خودش کلاغ پر بازی کنه (میگه الا پ - انگشتشم میذاره رو زمین وقتی رسید به پارسا که پرنداره دست میزنه)

هر چی رو یک بار جلوش انجام بدی تکرار میکنه

هی رو مبلی یارو میزنه کنار ببینه زیرشون چیه

تازگیا یاد گرفته همش قایم میشه یا پشت پرده یا زیر پتو . من میگم پارسا کجایی ؟ چرا نیستی اونم

 قاه قاه میخنده .

ماما و بابا و دد و پر میگه . بقیه چیزا رو اداشو درمیاره مثلاً میگیم دست نزن اونم میگه دد ددن

از طرف پارسا:

خاله پگاه قبولیتو توی دانشگاه تبریک میگم . ایشالا روز به روز بیشتر از قبل پیشرفت کنی

 پارسا بعد از ریختن لباسای کمدش

شام خوردن در فرحزاد و شیطونی های پارسا

 محیا گلی خوشگل تولدت مبارک (۱۵ شهریور ۱۳۸۸)

 

 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 |

 

عکس های 10 ماهگی

 پارسا کوچولوی من علاوه بر کارهایی که تو پست قبلی گفتم ۲۱ مرداد یاد گرفت بای بای کنه

هر کسی که سرفه میکنه پارسا هم اداشو در میاره و پشت سر هم  سرفه میکنه

امروز با هم توی اطاق تنها بودیم . میخواست بیاد بیرون . روی زانوش بلند شد و درو باز کرد

قیافشم یه جورای با مزهای میکنه که هنوز نتونستم ازش عکس بگیرم

تولد ۱۰ ماهگی

 

مسافرت کلاردشت

کادوی آقا پارسا (استخر توپ)

 آلبوم دیدن و ....

شیطونی

و بعد از حمام

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |

 

تولد .............

چه زود گذشت روزهای کودکی

و چه زودتر روزهای نوجوانی

درشور و تلاش برای آینده ای بهتر

کاش یادمان می بود

مهربانی های مادر

دل پر غوغای پدر

رنج هایی که از غصه های کوچک ما بر دل نازکشان می نشست

۱۷مرداد چند تا مناسبت داره

اولین مناسبتش اینه که تولدمه

دومیش اینه که سالگرد عقدمونه

سومیشم اینه که 10 ماهگی پسر گلمه

اینقدر غرق بچه داری شدم که همه چیز رو فراموش کردم. روزها , مناسبت ها, و از همه مهمتر خودم رو .

ایشالا که آقا پارسا همیشه زنده و سالم باشه , همه چیز فدای سرش.

پارسال این موقع پارسا توی شکمم در حال لگد زدن بود.من تو ماه هشتم حاملگیم بودم . روزهای آخر سر کار رفتنم بود. یادش به خیر .دلم خیلی برای اون روزا, برای دوستام, برای نی نی توی شکمم تنگ شده .

هر مرحله زندگی یه جوریه دیگه , خدا کنه که خدا همیشه برا آدم خوب بخواد.

الان که دارم مینویسم پارسا جلوم نشسته و داره سیب زمینی میخوره و سی دی چرا رو نگاه میکنه . چقدر آرزوی این روزا رو داشتم. نباد هیچوقت روزهای انتظارم روفراموش کنم.نباید از شرایطم دلگیر بشم .چون یه فرشته کوچولو دارم .

5 سال از عقدمون گذشت و وارد سال ششم زندگیمون شدیم.البته ایندفعه با پارسا کوچولو که زندگیمونو خیلی عوض کرده.گاهی وقت ها سر مسائل مربوط به پارسا با هم اختلاف نظر پیدا میکنیم.آدم بچشو خیلی میخواد دیگه.

اما به هر حال خدا رو شکر من از زندگیم راضیم.امیدوارم مراحل بزرگ شدن پارسا خوب طی بشه و بتونیم براش پدر و مادر خوبی باشیم.

 

تقدیم به همسرم

به پاس همدلی در همه مراحل زندگی

کمک و صبوری در گذران 9 ماه پر استرس بارداری

همراهی در پروسه شیرین ترین سختی دنیا زایمان

همکاری در 10 ماه رشد و نمو ثمره زندگیمان

به امید فردایی روشن و امن برای عزیزترینمان

 

 

اگر بروی چه کسی باید بماند

اگر تو نخوانی

کدام گلو مرا به نام خواهد خواند

درسرود باد و باران

در غریو تنهایی

یکی باید بماند

یکی باید بخواند

بمان و مرا به نام بخوان

 

و تو باز هم تو 

پارسا توی 10 ماهگی میتونه با گرفتن مامانش و چیزهای دیگه بلند بشه

با شنیدن هر آهنگی نانای نای میکنه.اولا فقط بدنش رو تکون میداد ولی الان هم دستاشو تکون میده هم گردن میزنه

میتونه کارهای اطرافیانش رو تقلید و بلافاصله اجرا کنه (مثلاً الکی سرفه کنه یا بوبو کنه)

وقتی میگیم پارسا بوس بده لباشو میاره جلو

اکثر وقت ها وقتی صداش میکنم میگه هن

وقتی باهاش دست میدیم اونم دست میده

وقتی میگیم نازی چیزا رو ناز میکنه

بلاخره چهار دست و پا رفت و دیگه نمیشه کنترلش کرد

میتونه عینک باباشو از روی چشمش برداره , بزاره روی چشم خودش ,دوباره بذاره رو چشم باباش

میتونه خودش رو با اسباب بازیاش سرگرم کنه و اونها رو از تو جاشون در بیاره و بعد از بازی دوباره بذاره سر جاشون

چیزهای شکستنی رو هر جایی که باشند پیدا میکنه و میندازه

میتونه در عرض چند ثانیه همه پمپرزاشو از تو جاش بریزه بیرون

میتونه با نگاه کردن به چیزا و گریه کردن یا خوشحال بودن منظور خودشو به اطرافیاش بفهمونه

با روروئک میاد تو آشپزخونه و خودشو به گاز و کابینت ها و سطل آشغال میکوبه

رومیزی ها رو با تمام قدرتش میکشه

بعضی وقت ها مثل آدم بزرگ خیره به یه جایی زل میزنه و باید تمرکزشو به هم بزنیم

هر کی زنگ میزنه خونمون باید فقط با پارسا صحبت کنه

وقتی که داره یه چیزی میخوره اگه من بگم بده به من میذاره تو دهنم

همچنان عاشق ددره با این تفاوت که دیگه آقا شده ساکت و آروم میشینه و به ماشین ها و چراغ ها نگاه میکنه . اگه چراغ راهنماها چشمک بزنن که دیگه عشقشه , فکر میکنه برا اون روشن و خاموش میشن و از خنده غش میکنه

هر کسی که بیرون میره یا لباس بیرون تنشه سریع دستاشو باز میکنه و الکی ذوق میکنه یعنی منم با خودت ببر .جدیداً هم باید با ماشین دورش بدن تازه باز هم موقع پیاده شدن گریه میکنه

هر کی دم دستش باشه گازش میگیره و موهاشو میکشه

وقتی یه چیزی رو میخواد اینقدر گریه میکنه تا بهش بدم. وقتی دادم میندازدش زمین . هی میدم هی میندازه...

همچنان عاشق آب بازی و حمامه چند روز پیش که بردمش حموم یه کار جدید کرد. عروسک های حمامشو زیر شیر آب میشست

عاشق پیشی هاست و هر وقت میبیندشون باهاشون حرف میزنه

بازی بگیرش رو خیلی دوست داره . وقتی میگم بگیرش چه تو روروئک باشه چه روزمین تند تند فرار میکنه و میخنده

خیلی به مامانیش وابسته شده . هر جا میره اینقدر پشت سرش گریه میکنه تا برگرده بغلش کنه . اگه مامانی یکی دیگه رو بغل کنه اینقدر گریه میکنه تا اونو زمین بذاره و پارسا رو بغل کنه

پسرم همه خوراکی ها رو دوست داره و از هیچی بدش نمیاد

عاشق کامپیوتر و کیبورده و وقتی بیداره جرات نداریم روشنش کنیم

عاشق خاله شادونه و خاله ساراست وقتی که با بچه ها حرف میزنن ولی هنوز علاقه خاصی به کارتون نداره

احساسات و واکنش های من رو متوجه میشه . چند روز پیش محکم گازم گرفت منم از دستش گریه کردم . پارسا هم گریش گرفت . الهی بمیرم . ایشالا همیشه بخندی پسر گلم.

تو پست بعدی عکس های تولد 10 ماهگی رو میذارم.

                                              

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 |

 

9 ماهگی

 برقرار باشی و سبز

گل من تازه بمون

نفسم پیشکش تو

تا ابد زنده بمون

دیشب اتفاق خیلی بدی افتاد . ما برای شام رفتیم خونه عمه بهناز چون تازه رفته بود تو خونه جدیدش. برای شام زحمت کشیده بودند و پیتزا درست کرده بودن . پارسا هم که از سوپ خوردن خسته شده بودتا چشمش به پیتزا افتاد شرع کرد به گریه کردن . منم یه قاچ دادم دهنش. اونم که خیلی خوشش اومده بود دیگه ول نمیکرد . یه لحظه اومدم خمیر زیرشو بکنم که تو گلوش نپره  فکر کرد دیگه نمیخوام بهش بدم سرشو زد زمین خیلی بد گریه کرد . من بغلش کردم و بنا به توصیه دکتر محلش ندادم تا نفسش بیاد ولی نمیومد . هر چی صبر کردم نیومد . دور از جونش فکر کردم تموم شد . یه جیغ بلند کشیدم پارسا هم از صدای جیغ من بدتر ضعف کرد . از اینجا به بعد دیگه چیزی یادم نمیاد . وقتی پرسیدم فهمیدم مامان جونش بلندش کرده دیده گریش برگشته صورتشو شسته بود ولی همش هق هق میزد . یکمی که حالش جا اومد بردمش پایین دورش دادم تا سفره جمع بشه . خیلی وحشتناک بود . امروز که دارم مینویسم هنوز حالم جا نیومده . حال همه گرفته شد . تا حالا پارسا اینجوری نشده بود . همه چیز یه لحظه اتفاق میفته . ایندفه خدا رو شکر به خیر گذشت .

پسر گل ما در حالی به ۱۰ ماهگی ورود پیدا کرده که ۶ تا دندون داره . ۴ تا بالا و ۲ تا پایین(۱۳ تیر ماه بعد از ۲ هفته اسهال ۴ تا دندونشو در آورد ).

نشسته به سمت چیزا میره (برا خودش سبک اختراع کرده)

داره سعی میکنه ۴ دست و پا بره (تنبل خان)

هوشیاریشم خیلی زیاد تر شده و همه چیزو تقلید میکنه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه بیست و هفتم تیر 1388 |

 

عکس های 8 ماهگی

به دلیل فیلتر شدن سایت ها و سرعت بسیار کم اینترنت مجبور شدم عکس ها رو از پست جدا کنم .

این هم چند تا عکس جدید از ۸ ماهگی پسر گلم

 

مسافرت شمال (محمود آباد)

یکشنبه هفتم تیر 1388 |

 

دلتنگی

پارسای عزیزم

خوش به حالت که کوچولویی

خوش به حالت که نمیتونی  بفهمی دور و برت چه خبره

این روزها بغض بزرگی تو گلومه . بغضی که جرات فریاد شدن نداره .

دلم میسوزه , متاسفم , اندوهگینم , مضطربم .

امروز از ته دلم بلند بلند گریه کردم . نمیدونم چرا اینجوری شد .چرا با احساسات ما بازی شد ؟ اینقدر خشونت لازم نبود . چرا ؟ چرا ؟

همیشه با خودم فکر میکردم فلسفه هستی چیه ؟ آدم چرا به دنیا اومده ؟ میخواد چیکار کنه ؟ تو زندگی دنبال چیه ؟

از وقتی که خدا تو گل کوچولومو بهم داد خیلی به زنده بودنم امیدوار شدم . اما اینبار با چیزهایی که دیدم اصلاً نمیفهمم که چرا زنده ام .

فکر میکنم خواهر ها . برادر های ما دارن تو خیابون به خاطر ما کتک میخورن . اگه ما از ترسمون یا هر چیز دیگه ای توی خونه نشستیم اونها با شجاعت تمام و به خاطر دفاع از شعور ملی مون دارن زیر ضربات باتوم زخمی و شهید میشن .

واقعاً متاسفم.

این روزها بدترین روزهای زندگیمه . دلم برای آرامش روزهای گذشته تنگ شده . دوست داشتم دوباره وقتی صبح چشمامو باز میکردم به اینکه امروز هم با خوبی تموم میشه مطمئن بودم . با هم بازی میکردیم , ظهر مامانی میومد پیشمون تو رو میبرد بیرون , عصر وقتی بابا میومد با هم میرفتیم پارک و ورزش میکردیم , حتی دلم واسه رفتن رو تردمیل هم تنگ شده .....

امیدوارم تو عزیز من هیچوقت تو زندگیت چنین صحنه هایی رو نبینی . من تمام تلاشم رو میکنم که تو اینجا بزرگ نشی . اگه اینکارو نکنم بهت مدیونم . از همین جا بهت قول میدم عزیزم .

 

و اما کارای جدیدی که تو در 8 ماهگی انجام میدی :

حرفای رو متوجه میشی مثلاً بگیم دست دست , دست میزنی , یا بگیم بشکن بزن میزنی یا بگیم تعجب کن میکنی .

عاشق پارک رفتنی . سوار اسب میشی و پیتکو پیتکو میکنی . به یکبار هم رضایت نمیدی و حداقل 3 دور سوار میشی .

پشت سر کسایی که دوست داری گریه میکنی .

همش میخوای بیای بغلم هی دستاتو سمت من دراز میکنی و خودتو میندازی تو بغلم .

برای رسیدن به اشیا تند تند به سمتشون غلط میزنی.

با روروئک اینور و اونور میری مثلاً میری پیش تلویزیون و هی بهش ضربه میزنی یا میری رومیزی میز ناهار خوری رو میکشی سمت خودت . عکس عروسی ما رو خیلی دوست داری و هی با روروئکت میزی تو عکس . شانس آوردم جنسش یه جوریه که خراب نمیشه .

با دهنت ادای سوت زدن رو درمیاری .

هر کسی رو که میبینی کلی جیغ و داد میکنی و خودتو لوس میکنی تا اونطرف متوجهت بشه و باهات بازی کنه.

حرف زدنت خیلی بهتر شده و حروف با معنی تری میگی . ۱۵ خرداد در حالیکه ۲ روز به ۲ ماهگیت مونده بود قشنگ گفتی ماما . قبلشم میگفتی ماماماماماما یا بابابابابابا اما از اون روز به من میگی ماما. (منم که ذوق مرگ میشم)

هنوز به شدت از هر دکتری میترسی و مطب رو روی سرت میذاری .

و من همچنان به شدت دلتنگم.

 

دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 |

 

هفت ماه گذشت

 پسر نازم

روزها چقدر زود میگذره و تو گل من روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشی . خدا رو به خاطر داشتن تو روزی هزار بار شکر میکنم .

الان دیگه احساساتت رو کاملاْ از طریق صدات منتقل میکنی و با آدما به زبون خودت حرف میزنی .

وقتی میذارمت روی شکمت سریع غلط میزنی تا مبادا شکمت روی زمین قرار بگیره و خدای نکرده خیز برداری

خیلی خوش غذا شدی حتی سوپ ماهی رو هم با اشتها میخوری

هنوز هم وقتی تنهاییم دست از سر من بر نمیداری و باید پیشت بشینم

با تمام وجودم دوستت دارم عزیزم

گفتی که چرا محو تماشای منی

آنچنان محو که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدرر مژه بر هم زدنی

 

تولد هفت ماهگی

اینجا رو

 

پسر نازم بعضی وقتا این جوری به آدما نگاه میکنه

مارک چیزا رو بیشتر از خودشون دوست داره

هر چفدرخیار تو دهنش جا بگیره میزاره

بعد از لجبازی برای نخوابیدن تو بغل عروسکش لالا کرده

عکس های یک مهمانی در تالار سیب ( سالن عقد من و بابا)

پارسا به همراه پسر خاله مامان (آقا مهدی)

پارسا و یک خاله خوب و مهربون (مادرشوهر دختر عموی مامان)

آقا کوچولو در پارک

در حال خوردن بیسکوییت مادر

پارسا و محمد حسین که از پارسا ۲ ماه بزرگتره

همیشه سالم باشی گل قشنگم

سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 |

 

روزهای هفت ماهگی

 عسلی مامان وارد ماه هفتم زندگیش شده

  بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 کلی کارای جدید میکنه مثلاْ

دست میزنه ( الهی قربونش برم کلی خوردنی میشه ) 

آب دهنشو غرغره میکنه

غذا خور شده اساسی

عاشق آب و نونه

داره کم کم با بعضیا غریبی میکنه (از جمله عمو محمد عمو جون من دوست دارم به خداااااااااا )

یه لحظه هم حاضر نیست روی شکمش بخوابه

تنهایی رو دوست نداره

عاشق کشیدن موهای مامانشه

دوست داره یکدفه بهش حمله کنم و بخورمششششششششش

عاشق پاره کردن کتاب و روزنامس

وقتی مامان یا باباش دارن ورزش میکنن از تو روروک تشویقشون میکنه

عاشق این لالاییه که موقع خواب براش میخونم

شب ازمهتاب سر ریزه

تموم ماه توی آبه

شبیه عکس یک رویاست

تو خوابی و جهان خوابه

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از

گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع میشه

که تو چشماتو میبندی

تو رو آغوش میگیرم

تنم لبریز رویا شه

جهان قد یه لالایی

توی آغوش من جا شه

هوا تاریکتر میشه

خدا از دست های تو به من نزدیکتر میشه

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تموم خونه پر میشه          

از این تصویر رویایی

تماشا کن تماشا کن

چه بیرحمانه زیبایی

این هم چند تا عکس جدید از ماه هفتم زندگی آقا کوچولو تقدیم به دوستای خوب و مهربونم

آقا پارسا در حال بازی کردن (چهار چشمی مواظبه که از کنارش در نرم )

یک شب پر انرژی

بازم روروک بازی

عاشق استخون قلمه

ماشین بازی (با ماشین پسر عمه چه کیفی میده )

 

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 |

 
Blog Skin